خرید بک لینک
هر جا میرفتم بود. توی آشپزخونه تند تند قدم برمیداشت و از این طرف به اون طرف می رفت. توی هال وقتی روی مبل نشسته بودم و به گوشی نگاه میکردم از گوشه چشم حرکتهای عصبیش رو میددم که آروم و قرار نداشت و تند تند از روی فرش میرفت روی کوه لباس هایی که سه روز بود توی صف اتو منتظر بودند از روی گرمکن ورزشی کرمی میرفت روی مانتوی سبز با حاشیه های گل گلی و بعد باز می پرید روی فرش و چند باره و چند باره همون مسیر رو میرفت تا به سر خط برسه. شاید چیزی خورده بود. شاید از تنهایی به ستوه اومده بود شاید تمرین می کرد توی مسابقه ای چیزی شرکت کنه شاید اجازه خونه ش عقب افتاده بود و یا شاید می خواست جلب توجه کنه. همه اینها دقیقا تا وقتی اتفاق افتاد که پای مگس کش به میون نیومده بود. انگار که روی بدنه پلاستیکی بلند مگس کش رادار وصل کرده باشند دیگه نه از اون سوسک خوش قد و بالا با لباس قهوه ای سیرش اثری به جا موند نه از اون همه پشه ریز و درشت که مثل زنبور دور سرم وز وز می کردند. سر دوشاخه شده مگس کش قدیمی رو ورانداز کردم که هنوز بعد از سالها کلاهش آنقدر پشم داشت که با دیدنش کل حشرات موذی دمشون رو بذارند روی کولشون و از نزدیکی های دست بلند و مقتدرش هم رد نشن و ته دلم آرزو کردم که کاش قد این پلاستیک خدا، برش داشتم

برچسب: نویسنده: رویا یوسفی تاريخ: چهارشنبه 27 تير 1403 ساعت: 22:29

دیشب نشستم و زل زدم به نود و هفت تا از آرزوهام که برآورده شده بودند. نود و هفت تا کتاب سبز باریک که روی هم چیده شده بودند و بوی کاغذ و جوهر میدادند. هر دو تا اسمم پایین جلد کتاب نوشته شده بود و تو صفحه اول اون کتاب با عشق به نوه هایی که سالها بعد به دنیا خواهند اومد تقدیم شده بود. آرزوی نود و هفت قلوم به دنیا اومد و حالا باردار یه آرزوی جدیدم، آرزوی رونمایی از اولین کتابم تا حس خوبم رو با دوستانی که میدونم از تحقق آرزوم خوشحالند قسمت کنم آرزوها لحظه به لحظه و قدم به قدم متولد میشن و خوشحالم که در آفرینش آرزوهای زیادی نقش داشتم و دارم و بابتش از آفریننده بزرگ سپاسگزارم

برچسب: نویسنده: رویا یوسفی تاريخ: چهارشنبه 27 تير 1403 ساعت: 22:29

آرزو مثل آدامس بادکنکی میمونه باید مدتها بجویی تا نرم بشه و بتونی بادش کنی بعضی هاش همون اول با یه صدای تق میترکه بعضی هاش هم به اندازه تموم نفست باد میشه و صورتت رو می پوشونه و بالاخره با صدای شترق بزرگی میترکه و جز یه آدامس جویده کش دار چیزی از اون حجم بزرگ باقی نمیمونه. آرزو میکنی چیزی رو داشته باشی و به محض دریافتش آرزوی جدیدی از کنارش بیرون میزنه که مزه اولین آرزو رو هم با خودش از بین میبره. هر قدر از کامروایی شاد باشی باز غصه یک آرزوی قدیمی یا تازه رسته حالت رو خراب میکنه و یادت میره شکر خدایی رو به جا بیاری که حواسش به تو بوده و هست و میشه به جای سگرمه لبخندی پهن صورتت رو بپوشونه و به جای حسرت نداشته ها رو خوردن قدر دان داشته هایی باشی که تازه به زندگیت اضافه شده و از برآورده شدنشون باید به خودت ببالی

برچسب: نویسنده: رویا یوسفی تاريخ: سه شنبه 12 تير 1403 ساعت: 17:47

امشب که اومدم برای صفحه اینستاگرام ریلز جدید که کلی براش زحمت کشیده بودم بذارم داشت آپلود میشد که دیدم یکی دیگه از ریز هام اولین ریلزیه که داره توسط اینستاگرام معرفی میشه کلی ذوق و به خودم افتخار کردم و بچه هام رو هم مجبور کردم بهم افتخار کنند.امروز هم یهویی سیستم رو زدم زیر بغلم توی ماشین پسر جان دماغ عملی نشستم و رفتم گلزار شهدا دادم نتش رو درست کنند یه فیلم قدیمی هم داشتم دادم برام تبدیل کنند مجبورشون کردم بهم کار با پریمیر رو آموزش بدن و با نمره ۱۹ و نیم از درسشون موفق بیرون اومدم آخرش هم من رو رسوندن و کلی خوش به حالم شد

برچسب: نویسنده: رویا یوسفی تاريخ: پنجشنبه 7 تير 1403 ساعت: 16:07

امروز یک برگ مهم از زندگیم ورق خورد و یک نقش تازه به نقش های بلیم در زندگی اضافه شد. سالها چشم انتظار چنین روزی بودم و حالا که به آرزوم رسیدم سرشار از حس سبکبالی ام

برچسب: نویسنده: رویا یوسفی تاريخ: پنجشنبه 7 تير 1403 ساعت: 16:07

این اولین شبی هست که روی پشت بام می خوابم. زیر آسمونی پر از تکه های بزرگ ابر که ممکنه مثل عصر که نیم ساعتی پشت سر هم بارید ، نصفه شب هم بنای بهاری بازی دربیاره و آخرین شبهای خرداد رو مثل فروردین و اردیبهشت تر و تازه و نمدار کنه.به قول قدیمی ها ما کلوخ نیستیم که با یه ذره بارون وابریم ولی میترسم رعد و برقش کار دستم بده و برشته شده م از پله ها پایین بره ولی با همه پیشبینی ها و گمانه زنی ها اینجا روی بوم دنیا متفاوته. صدای ماشین ها اولین صدایی که از دور به گوش میرسه و بعدش صدای پارس یکی دو سگ . از این بالا کاکل درخت ها توی تاریکی شب، مثل سرهای شونه نکرده و درهم ریخته پیداست. آسمون هم یک لحاف چهل تکه بزرگه که نور ماه مثل سوراخی تو دل ابرهاست که دلت میخواد انگشتت رو توش بذاری و با یک نخ و سوزن تمنه محکم بدوزیش،اینجا نسیم هست که لا موها میپیچه و ادم رو زیر پتو گوله میکنه، باد به کف پات میخوره و قلقلکت میده یکی دو تا حشره هم هست که جذب نور گوشی شدن و کلی هوا برای نفس کشیدن. شبی بدون هیچ صدای رفت و آمد و نور اضافه و در پایان یک صبح زیبا روزت رو نورافشانی خواهد کرد. خوابیدن روی پشت بام یکی از فانتزی های زندگیمه که امشب برای اولین بار در این سال تجربه ش میکنم . شب من و شب شما خوش

برچسب: نویسنده: رویا یوسفی تاريخ: پنجشنبه 7 تير 1403 ساعت: 16:07

صفحه بندی